وحشت کیهانی نوین؛ چرا ترسناکترین هیولاها دیگر شاخک ندارند؟
وقتی نام «وحشت کیهانی» به گوش میرسد، ذهن بسیاری از ما بیدرنگ به سوی تصاویری مشخص پرتاب میشود: هیولاهای عظیمالجثه و شاخکدار که در اعماق اقیانوس یا در زوایای تاریک فضا خفتهاند؛ کالتهای دیوانهای که نامهای غیرقابل تلفظ را زمزمه میکنند؛ و انسانی بیمقدار که در برابر عظمت بیتفاوت و بدخواهانهی کیهان، جز جنون نصیبی نمیبرد. این میراث هاوارد فیلیپس لاوکرفت است؛ میراثی قدرتمند که سایهاش تا به امروز بر ژانر وحشت سنگینی میکند.
اما وحشت، مانند هر موجود زندهی دیگری، تکامل مییابد. در سالهای اخیر، موج جدیدی از داستاننویسان، فیلمسازان و بازیسازان ظهور کردهاند که وحشت کیهانی را از نو تعریف کردهاند. آنها شاخکها را کنار گذاشته و به جای آن، مفاهیم انتزاعی، قوانین شکسته شدهی فیزیک و زیباییِ هولناک را جایگزین کردهاند. این «وحشت کیهانی نوین» یا دیگر دربارهی ترس از یک «موجود» بیگانه نیست؛ بلکه دربارهی ترس از خودِ «واقعیت» است که به پدیدهای بیگانه تبدیل میشود.
این مقاله، سفری است به قلب این وحشت نوین تا بفهمیم چرا ترسناکترین هیولاهای امروز، دیگر چهرهای مشخص ندارند.
بخش اول: از کطولحو تا تجزیهی خویشتن؛ تغییر ماهیت تهدید
بنیان وحشت لاوکرفتی بر «ناچیز بودن انسان» استوار بود. تهدید، یک نیروی خارجی، باستانی و قدرتمند بود (یک «دیگری») که وجودش قوانین طبیعت ما را نقض میکرد، اما خود از قوانین مشخصی (هرچند غیرقابل درک برای ما) پیروی میکرد. کطولحو یک کاهن اعظم بیگانه بود. یوگ-سوتوث دروازه و کلید بود. اینها موجوداتی با نقش و هویت بودند. ترس، از مواجهه با آنها ناشی میشد.
وحشت کیهانی نوین این معادله را بر هم میزند. در اینجا، تهدید دیگر یک «موجود» در دل یک محیط متخاصم نیست؛ بلکه خود «محیط»، به عامل تهدید تبدیل شده است.
نمونهی اول: فیلم «نابودی» (Annihilation - 2018)
در این فیلم به کارگردانی الکس گارلند، با منطقهای به نام «درخشش» روبرو هستیم. «درخشش» یک هیولا نیست که حمله کند. ارتشی از بیگانگان ندارد. درخشش یک «پدیده» است؛ یک منشور کیهانی که هر چیزی را که واردش میشود، از جمله DNA، زمان و هویت، «منکسر» میکند. گیاهان به شکل انسان درمیآیند، انسانها به گیاه تبدیل میشوند و هویت فردی در یک چرخهی بیپایان از بازترکیبی و تقلید، حل میشود.
ترسناکترین صحنهی فیلم، مبارزه با یک هیولای شاخکدار نیست؛ بلکه مواجههی شخصیت اصلی با همزاد درخشان خویش است؛ موجودی که حرکات او را تقلید نمیکند، بلکه آنها را «بازتاب» میدهد و در نهایت، به جای کشتن او، با او «یکی» میشود. وحشت در اینجا، نه از مرگ، که از «تجزیهی خویشتن» میآید. ترس از اینکه «من» دیگر «من» نباشم.
نمونهی دوم: بازی «کنترل» (Control - 2019)
در بازی تحسینشدهی استودیوی Remedy تهدید اصلی نیرویی به نام «هیس» است. هیس یک ویروس یا یک ارتش بیگانه نیست؛ یک «رزونانس» یا فرکانس صوتی-ذهنی متخاصم است. کارمندان یک سازمان دولتی را نه با کشتن، که با «بازنویسی» ذهنشان تسخیر میکند. آنها در هوا معلق میمانند و کلمات بیربطی را چون یک مانترای آلوده تکرار میکنند.
هیولای اصلی بازی، خودِ ساختمان است: «قدیمیترین خانه» مکانی که معماریاش دائماً تغییر میکند، راهروهایش تا ابدیت کش میآیند و قوانین فیزیک در آن معلق است. در «کنترل»، وحشت از این میآید که بنیادیترین مفاهیمی که جهانمان را با آن میشناسیم – زبان، معماری، علیت – به سلاحی علیه ما تبدیل میشوند.
بخش دوم: زیباییشناسی هولناک؛ وقتی ترس، زیباست
یکی دیگر از بزرگترین تفاوتهای وحشت کیهانی نوین با نسخهی کلاسیک آن، در زیباییشناسی است. هیولاهای لاوکرفت عموماً «زشت» و «منزجرکننده» توصیف میشدند: تودههای لزج، ترکیبات نامتقارن، موجوداتی که دیدنشان به تنهایی برای ایجاد جنون کافی بود.
اما وحشت نوین، اغلب به شکلی غریب و هولناک، «زیبا» است.
«درخشش» در فیلم نابودی، با آن رنگینکمانهای نفتی و مناظر رؤیاییاش، مسحورکننده است. گوزنی که شاخهایش از شکوفههای رنگارنگ پوشیده شده، در عین حال که غیرطبیعی و ترسناک است، تصویری هنری و خیرهکننده میسازد. معماری سبک بروتالیسم در بازی کنترل، با آن خطوط صاف، تقارنهای عظیم و فضاهای خالی، نوعی زیبایی سرد و هندسی دارد.
این زیبایی، وحشت را موذیانهتر میکند. این یک وحشت «والا» است. چیزی که همزمان دافعه و جاذبه دارد. شما را نه تنها میترساند، که مجذوب خود نیز میکند. این زیبایی، دعوتنامهای است برای نزدیکتر شدن، برای درک کردن، و درست در همین تلاش برای درک است که شما در آن حل و نابود میشوید. این ترس، مانند تماشای یک ابرنواختر از فاصلهی نزدیک است؛ باشکوهترین و آخرین منظرهای که خواهید دید.
نتیجهگیری: هیولای درون آینه
تکامل وحشت کیهانی از هیولاهای شاخکدار به پدیدههای انتزاعی، بازتابی از تغییر ترسهای خود ماست. شاید در قرن بیستم، بزرگترین ترس بشر، مواجهه با یک «دشمن» خارجی و ناشناخته بود. اما در قرن بیست و یکم، در عصر اطلاعات، بحران هویت و واقعیتهای سیال، ترس بزرگتر، از دست دادن خودمان است.
وحشت کیهانی نوین به ما میگوید که دیگر لازم نیست به ستارهها نگاه کنیم تا هیولا را بیابیم. هیولا در خودِ ساختار واقعیت، در یک فرکانس صوتی، در یک خط کد ژنتیکی، یا در انعکاس ما در آینه نهفته است. این ژانر دیگر نمیپرسد: «اگر بفهمیم در کیهان تنها نیستیم چه؟». بلکه سؤال هولناکتری را مطرح میکند:
«اگر بفهمیم قوانین کیهان یک زبان است و صرفاً گوش دادن به آن، هر آنچه که هستیم را برای همیشه پاک میکند، آنگاه چه؟»
این وحشت، دیگر دربارهی بقا در برابر یک هیولا نیست. دربارهی تلاش مذبوحانه برای حفظ «معنا» در جهانی است که به نظر میرسد هیچ معنایی ندارد و هر لحظه آماده است تا ما را در زیبایی بیتفاوت و بیانتهای خود، هضم کند.
نظرات (1)
به سلامتی هرچه زودتر سایت پابلیک بشه
برای ارسال نظر، لطفاً وارد شوید یا از دکمه شناور استفاده کنید.